از موقعی که خواستم دور و برم رو راضی نگه دارم و مطابق میل اونا رفتار کنم و دل خوششون کنم خوب زندگی کردن رو فراموش کردم
داستان من شبیه اون کلاغِ که میخواست ادای راه رفتن اون پرنده (که الان اسمش یادم نیست ولی فک کنم سیمرغی چیزی بود،چون محاسنش خیلی نیکو بوده لابد که دل کلاغ رو برده) را یاد بگیره و یاد نگرفت و راه رفتن خود بزرگوارشم از یاد می برد، نیستش
من فقط میخواستم همه خوش باشن
یه سری هم خوش تر
نیک تر
نیکو تر
دوران بیخیالی و خیلی رشنال طوری رو دارم طی میکنم الان
برچسب: یادم,رفت,خوب,زندگی,کردن,
نویسنده: بهنام قنبری
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 17:07