خرید بک لینک

دو سال فقط طول کشیده بود که والتر وایت از یه معلم شیمی خوش قلب تبدیل بشه به یه دروغگو قاتل و امپراطور سرزمین مواد مخدر...

فقط دو سال

تو کمترشم میشه

تو یک سال

1 ماه

یه هفته

یِ روز

...

Done.

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:07

با کلی اشاره دست و سوت بلبلی مجاب ام کرد هدفون رو دربیارم و به حرفاش گوش کنم که رفتیم خرید و یه خانمی برگشت گفت که من یه مدت زیاد شبا خیار و گوجه میخوردم و یهو تو یه ماه ۱۵ کیلو لاغر شدم و اینا رو داشت در حالی میگفت که خیار ها رو با دست میشست و سرشون رو میگرفت برای من که بخورمدر نهایت وقتی تموم شد خم شدم تا میوه رو بردارم نگاه پر از امیدش به دست های خشن من بود تا ببینه چه میوه ای رو برمیدارم که در نهایت سریع سیب رو برداشتم و گاز زدم و رفتم تو غار تنهایی خودم انگاری بمب هیروشیما زده باشن تو دشت امید و آرزوهاش...

برچسب: میدونستی,خیار,لاغر,میکنه؟, نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:07

هنوز که هنوزه مثل یه بچه ی جیغ جیغو ذوق تولد دارم ولی یه بیماری خیلی نرمی هم همراهش هست که همش از ده روز قبلش فک میکنم یعنی چی میشه همه یادشون برهبعد با خودم میشینم همه رو قضاوت میکنم تند تند که بی انصاف من که کلی تولدتو گرم کردم و هیدیه خوشگل موشگل تدارک دیدم و خودم دادم یه متن فان بندیسن رو کیکت... انصافانس؟ هرچی به روز تولدم نزدیک تر میشم فتیش این مساله داغ تر میشه و منم هیجانی تر بجای خوشی دارم هی غصه میخورم که نکنه یادشون برهحتا از بانک خودمم صب که پامیشم پیام نداده باشه بگه (بزرگوار تولدت میمون و مبارک) هم دلخور میشمجوری که سریع میرم حسابم رو خالی میکنمبعد اگر پیام رو داد و حالم خوب شد

برچسب: تراژدی,حماقت,طوری, نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:07

از موقعی که خواستم دور و برم رو راضی نگه دارم و مطابق میل اونا رفتار کنم و دل خوششون کنم خوب زندگی کردن رو فراموش کردم داستان من شبیه اون کلاغِ که میخواست ادای راه رفتن اون پرنده (که الان اسمش یادم نیست ولی فک کنم سیمرغی چیزی بود،چون محاسنش خیلی نیکو بوده لابد که دل کلاغ رو برده) را یاد بگیره و یاد نگرفت و راه رفتن خود بزرگوارشم از یاد می برد، نیستش من فقط میخواستم همه خوش باشن یه سری هم خوش تر نیک تر نیکو تر دوران بیخیالی و خیلی رشنال طوری رو دارم طی میکنم الان

برچسب: یادم,رفت,خوب,زندگی,کردن, نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:07

خیلی وقت بود دنبال حال خوب و اینا بودمپرسون پرسون یواش یواش اومدم بگردم پیداش کنم و هی داستان و ماوقع پیچیده تر از قبل و قبل ترش میشد.این شد که حالمو سپردم به هدفون زدن و قدم زدن های گاه و بی گاه شبانه تو کمربندیملت جالبی میان پیاده روی شبایه عده اصن هدفشون پیاده روی نیس بری حواشی ساختگی توسط دشمنان نظام میان تا به گمراهی کشیده بشن :)نمونش یه خانم محترم شیک پوشی که اون شب با ماشین کنارم وایستاد و با بوق و دست و سوت و هورای بلند بهم فهموند که هدفون رو دربیارم.با کلی خستگی که انگار صد کیلو وزنه رو از گوشم درآورده باشم برگشتم ببینم چه نطقی آماده کرده که اینطوری شهر رو خبر دار کرد و منو خسته. + س

برچسب: خدا,قاضیه,دیگه, نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:07

صفحه بندی